اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

دریا

آخرین جمعه تابستان بودکه مصادف بود با اول مهر .. منم از بابا خواستم بریم دریا تا تو بتونی تو ساحل بازی کنی آخه همیشه میگفتی بریم دریا تا با فرغون وبیل وابزار ماسه بازی کنی .. بابا هم هی میگفت خوابم میادوالان زوده وهوا گرمه واز این حرفا ..طبق معمول ومثل همیشه بابا انقد صبرکرد تا کم کم هوا داشت تاریک میشد منم خیلی عصبانی شدم چون همیشه شب رفتیم دریا😡 ساعت ۶الی ۶ونیم بود که وسایلو جمع کردیم بابا هم تو ماشین گذاشت .. منو تو داداشی آماده شدیم و حرکت کردیم هنوز نرسیدیم به مقصد که هوا تاریک شد خلاصه اینکه یه جا تو خشت سر پیدا کردیم ونشستیم خیلی تاریک بود اصلا دریا دیده نمیشد من با گوشی نور انداختم براتون تووداداشی کمی بازی کردین با ماسه ...
4 مرداد 1403

تولد دایی اکبر

۳۱شهریور ۵شنبه بود ماهم همون شب خونه دایی مامانی(دایی عزیز) دعوت بودیم همه خانواده مامانی +ددی ومادرجون هم حضور داشتن زندایی سارا از ما خواهش کرد تا دیرتر از همه بریم مهمونی و کیک تولد رو ما ببریم تا بتونیم دایی اکبرو سوپرایز کنیم ..🎂 ماهم طبق برنامه کیکو خریدیم و به سمت خونه دایی جانم حرکت کردیم وقتی رسیدیم همه اونجا بودن بابا جابر با کیک وارد شد و دایی اکبر خیلی خوشحال شد اتفاقا داشت گلایه میکرد که بخاطر قط بودن اینترنت کسی استوری نکرد و تولدم رو تبریک نگفت (بخاطر مرگ مهسا امینی و شلوغ شدن خیابونا نت قط بود)  به هرحال خنده رو لبای دایی اکبر اوردیم بعد کیک رو به یخچال منتقل کردیم تا بعد شام با تشریفات بیشتری جشن بگیریم .. توهم...
4 مرداد 1403

تولد اهوراجون

خوشبختانه امسال تولدت ۲۴شهریور روز ۵شنبه بودبخاطر همین همه میتونستن حضور داشته باشن ۴شنبه ۲۳شهریور بود که منو تودایی میثم وزنمو مژده واس خرید لباس تولد وسفارش کیک وکارای دیگ به بازار رفتیم یه ست لباس اسپرت و یه ست لباس مجلسی پرو کردی اما تو مجلسی رو انتخاب کردی یه جلیقه وشلوار سرمه ای که خیلی هم بهت میومد و توهم گیر داده بودی که لباس دامادی میخام به تصمیمت احترام گذاشتم و همونو برات خریدم چون بهت قول دادم که اجازه بدم خودت انتخاب کنی البته سلیقت هم خوب بود خوشتیپ مامان🤩 بعد خرید منو دایی میثم هم رفتیم خرید کردیم بعد به چنتا اسباب بازی فروشی سرزدیم تا عروسک پوکویو برات بخرم اما هرچی گشتم پیدا نکردم منم دیگ بیخیال خریدش شدم ودیگ شب شده بود ...
4 مرداد 1403

تولدزنمومژده

۲۶مردادهم تولد زنموی مهربونه بازم مثل همیشه بابایی سرویس بود قرار بود منو تو داداشی (البته دایی میثم هم دعوت بود) بریم خونه مامان زنمو مژده تا تولدش رو اونجا جشن بگیریم ددی و مادرجون هم بودن و داداش زنمو و یکی از دوستای عمو جلال ودایی زنمو مژده.. توویاشار مشغول بازی شدین(یاشار برادرزاده زنمو) خیلی شیطونی کردین اون شب خیلی اذیت کردی وقت شام شده بود کنارم نشستی وکمی شام خوردی البته مثل همیشه فقط نوشیدنی میخوردی و زیاد غذا نمیخوردی بعد شام وقت کیک تولد بودتو تابستون انقد تولد داریم که همش در حال کیک خوردنیم🤣 عموجلال وزنمو بعدکلی عکس گرفتن های دونفره بالاخره تصمیم گرفتن شمعو فوت کنن وکیکو ببرن ماهم بعد خوردن کیک و دادن هدیه ها به خونه ب...
4 مرداد 1403

تولد سلین

واما ۱۳شهریور تولد سلین جون همبازی عزیزت بود ۱۳شهریور روز یکشنبه بود و بابایی و داداشی رفته بودن سرویس... منو تو قرار بود با عزیز اینا بریم تولد که زندایی سلین و روشا رو فرستاد خونه ما(روشا دخترخاله سلین) آخه زندایی میخواست خونه رو تزیین کنه و سلین خبر نداشت تولدشه به همین خاطر قرار شد سلین رو ما وقتی میریم خونشون با خودمون ببریم ... تو وروشا وسلین کلی تو حیاط بازی کردین ساعت ۸بود که شمارو آماده کردم برای رفتن به تولد... عزیز وآقاجون هم خونه ما بودن و منتظر موندیم تا دایی میثم بیاد دنبالمون تا برسیم خونه دایی اکبر ساعت تقریبا ۹ونیم بود به زندایی خبر دادم داریم میایم که آماده باشن وقتی رسیدیم و در باز شد با آهنگ تولد وکلی فشفشه...
5 تير 1403

تولد عزیزمامانی

۲شهریور تولد عزیزجون مهربون بود که برات مادری کرد واقعا.. بابایی سرویس بود ومنوتو داداشی تصمیم گرفتیم این شب زیبارو کنار عزیز باشیم عصر رفتیم خونشون تو داداشی اونجا موندین و من هم برای خرید کیک رفتم بیرون خواستم سوپرایزش کنم ... کیک وخریدم و با دایی میثم به خونه برگشتم برق شادی تو چشمای عزیز دیدم آخه اولین بارش بود کسی براش کیک خریده بود کلی تشکر کرد و از اون تعارفات همیشگی ... بعد شام آماده مراسم تولد شدیم و عزیزجون شمع تولدش رو با کلی آرزو فوت کرد کلی مسخره بازی در اوردیم وخندیدیم و عکس یادگاری گرفتیم ... کیک و بردیم و نوش جان کردیم خیلی شب خوبی بود.. عزیزجون مهربون الهی شمع ۱۲۰ سالگیت رو فوت کنی وسایت همیشه بالا سرمون باشه....
5 تير 1403

تولد آجی آذین

۴مرداد تولد آجی بود وزندایی مارو برای شام دعوت کرد بابایی کمی واسه ماشین کار داشت بیرون واسه همین منو تو داداشی عصر زودتر با دایی میثم رفتیم تقریبا ساعت ۱۱ بود که بابا هم به ما ملحق شد شام خوردیم وبعد از جم وجور کردن بساط تولد وراه انداختیم کلی عکس انداختیم و تولد آجی رو تبریک گفتیم ... بعد خوردن کیک و میوه به خونه برگشتیم و این شب زیبارو در خاطراتمون ثبت کردیم... انشالا همیشه کنار هم به شادی جمع بشیم وجشن بگیریم پسرم..
5 تير 1403

تولد زندایی سارا

۲۳تیر تولد زندایی سارا بود که اون شب دایی اکبر و زندایی شام خونه عزیزجون بودن غروب دایی اکبر اومد خونمون وکیک تولد زندایی رو گذاشت تو یخچال ماکه شب ما ببریم و زندایی سوپرایز بشه  چون ما قرار بود بعد شام بریم ... بعد شام بابایی مارو برد خونه عزیزجون و زندایی با دیدن کیک کلی ذوق کرد خیلی خوشحال شده بود و اون شب هم با تولد بازی و عکس و کیک و کلی خاطره خوب به پایان رسید ... امیدوارم همیشه تولد باشه وشادی.. آمین🙏🙏
5 تير 1403

عروسی و اهورا جون

من اومدم با یه مطلب زیبا وجذاب ۶خرداد عروسی دخترعمه مامانی (فاطمه جون)بود دختر عمه مریم که خونشون تو کوچه خودمون بود یه هفته به عروسی مونده بود که هرشب واسه شبها میرفتیم خونشون همه فامیل جمع میشدن میزدیم ومیرقصیدیم توهم همش با داداشی وسط بودی واسه خودت کیف میکردی  با شیرین زبونیات همه رو مجذوب خودت کردی انقد عادت کردی که هرشب منتظر بودی بریم خونه عمه واسه شبها... خلاصه بعد چند شب بزن وبکوب لحظه موعود فرا رسید شب عروسی آماده شدیم و به سمت تالار اطلس راه افتادیم جای قشنگ وباصفایی بود .. تو تالار هم با سلین فقط مشغول شیطنت بودی اصلا سر جات بند نبودی شب خوبی بود خیلی خوش گذشت بعد اینکه مراسم تمام شد ما و دایی اصغر اینا رفتیم یه دور...
5 تير 1403