اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

ویروس لعنتی

عشق من یهو از خواب بیدار شدی صبح بود اومدی کنارم دراز کشیدی دیدم بدنت داغه خیلی ترسیدم بهت استامینوفن دادم کمی بهتر شدی بعدازظهر دیدم اسهالت هم اضافه شد و همینطور تبت داشت بالا میرفت تا اومدن بابا صبر کردم و با دارو و پاشویه تبت رو کنترل کردم ..به محض رسیدن بابا بردیمت بیمارستان لحظه ای که رسیدیم تبت ۳۹ ونیم بود و دکتر دستور بستری داد اما تو چون قبلا بستری شده بودی و خاطره خوبی نداشتی التماس میکردی بستریت نکنیم بابا هم به دستور پزشک رضایت شخصی داد که بستری نشی سرم زدیم برات اما بعد سرم تبت ۳۸ونیم شد بعد شیاف کردیم بازم تبت شد ۳۸ و در مرحله آخر بدن شویه کردم و موفق شدم تبت رو تا ۳۷ برسونم دکتر اجازه داد بیاریمت خونه اون شب تا صبح بالا سرت بودم...
15 آبان 1404

پرو لباس مدرسه

۴شنبه بود که گفتن واس لباس بیاین منو تو بابایی رفتیم و لباست رو پوشیدی که یه سری تعمیرات داشت هم یقه لباست باید بازتر میشد و هم قد شلوار باید کوتاهتر میشد و قرار شد شنبه برای تحویل لباست برم ..داشتیم به خونه برمیگشتیم که تو اصرار داشتی که بیرون چیزی بخوریم چون طاقت نداشتی از گشنگی تا خونه تحمل کنی تو مسیر بابا کبابسرا هادی ایستاد همونجا شام خوردیم و به خونه برگشتیم... ...
15 آبان 1404

دندانپزشکی

عشق مامان دیگه از دندون درد کلافه شده بودی رفتیم دندونپزشکی و با گرفتن عکس گفتن باید دندونت پر و عصب کشی بشه توهم خیلی از دندونپزشکی میترسیدی .. به گفته دکتر ۹تا دندون خراب و یه دونه جزئی داری که من گفتم فقط دوتارو درست کنم تا بتونی غذا بخوری بقیه شیری هست و میفته اما اینایی که قراره درست کنیم تا ۱۲ سالگی نمیفته عزیزم..قرار شد دوباره وقت بگیریم و واسه دندونات بریم عشقم.. اینم عکساش ...
15 آبان 1404

دریاو جنگل وتولدسلین

سلام عشقای من ۴شنبه ۱۴شهریور به مناسبت شهادت امام رضا تعطیل بود غروب تصمیم گرفتیم بریم یه دوری بزنیم که یهو سر از سرخرود درآوردیم هوا تاریک شده بود اما خیلی شلوغ بود ساحل پر بود از مسافر ..ماعم کمی لب دریا قدم زدیم و عکس گرفتیم بعد سمت آمل حرکت کردیم و رفتیم فست فود شام خوردیم ساعت تقریبا ۱۱ونیم بود که خواستیم به خونه برگردیم که بازم بابا پیشنهاد داد فردا که ۵شنبه ست بریم بیرون به خاطر همین خریدهارو انجام دادیم و به خونه برگشتیم قرار شد صبح زود حرکت کنیم که یهو دایی اکبر زنگ زد وگفت ما فردا با مهمونامون میخایم بریم بیرون پیشنهاد داد ماهم باهاشون بریم ماهم قبول کردیم... همون شب همه وسایل رو جمع کردیم آماده بر...
15 آبان 1404

تولد تیام

واما ۳شهریور تولد تیام جون بود که بازم خیلی یهویی ما با یه کیک خوشمزه به سمت خونه عمو کیانوش رفتیم تا دوست عزیزتو سوپرایز کنیم البته تیام به اندازه تو ذوق تولد بازی نداشت و تو شوک بود بچه..تو وتیام مثل همیشه مشغول بازی شدین وقت شام شد و واسه شام افتخار دادین و اومدین سر سفره ..بعد شام دوباره مشغول بازی شدین تا اینکه ما کارامونو انجام دادیم و وقت تولد بازی شد با تیام جون کلی عکس یادگاری گرفتیم و تیام هم بعد اینکه آرزو کرد شمعشو فوت کرد... تیام جون دوست خوب من تولدت مبارم ️ ...
15 آبان 1404

تولدعموجلال

تولد تولد عمو جلال ۳۱ مرداد بودکه ۴شنبه میشد بخاطر همین منوبابایی تصمیم گرفتیم ۵شنبه ۱شهریور با یه کیک خوشمزه بریم خونشون وسوپرایزشون کنیم.. ساعت ۸بودکه رفتیم خونه عمو جلال ددی اینا هم بودن عمو جلال حموم بود و زنمو مژده با دیدن کیک حسابی غافلگیر شده بود کیکو به یخچال منتقل کردیم تا عمو جون از حموم بیاد مشغول خوردن چای و میوه شدیم عمو جلال هم اومد و واسه خوردن آب در یخچالو باز کردو کیکو دید و حسابی سوپرایز شد .. شام خوردیم و بعد شام تولد بازیو شروع کردیم از اونجا که زنمو هم متولد مرداد بود واسه جفتشون تولد گرفتیم بعد کلی عکس گرفتن زوج دوسداشتنی شمع تولدشون رو با کلی آرزو فوت کردن .. تولدتون مبارک عمو جلال و زنمو مژده ...
15 آبان 1404

عنوان = جنگل

جنگل ۲۶مرداد جمعه تابستونی خیلی یهویی تصمیم گرفتیم بریم جنگل.. طبق معمول اکیپ همیشگیمون خانواده ددی و اقاجون و دایی اکبر هم بودن با این تفاوت که اینسری عمه آزاده و آقا کاظم هم حضور داشتن.. ما تا وسایل جمع کنیم آماده بشیم ظهر شده بود .. جنگل بلیران واقع در یکی از روستاهای آمل مثل همیشه شلوغ بود ی جایی پیدا کردیم و بساطمونو پهن کردیم ساعت یک بود سریع مشغول اماده کردن ناهار شدیم توهم با سلین کلا مشغول بازی بودی کلی هم رفیق پیدا کردی ناهارو میل کردیم و دوباره تو رفتی واسه بازی ماهم کمی استراحت کردیم ومشغول خوردن خوراکی شدیم بعدش ساعت ۵ ددی و عمه آزاده اینا رفتن و ما تصمیم گرفتیم والیبال بازی کنیم نم نم بارون میبارید هوا عالی بود و بخاطر ن...
11 مرداد 1404