اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

مهمونی

عشق مامانی سلام باز اومدم با یه خاطره جدید ۲۰ آبان ۱۴۰۱ عروسی عمو مصطفی پسرعمه مامانی بود اما قبل عروسی یه شب پارتی گرفته بودن ۱۲ آبان ۵شنبه که به دلیل سرد بودن هوا چون تو باغ بود نتونستم ببرمت قرار شد بزاریمت پیش ددی.. اون شب ددی و مادرجون خونه زنموی بابا(زنمو مریم) مهمونی بودن .. ما آماده شدیم وتورو بردیم خونه زنموی بابا اما تو انقد باهوش بودی که از نوع لباس پوشیدن ما متوجه شدی که قراره بریم جشن 🥰 گفتی دارین منو گول میزنین میخاین برین عروسی🤭 خلاصه با کلی وعده وعید تورو تحویل ددی دادیم و قرار شد اگه بچه خوبی بودی اخر شب کباب مهمونت کنیم... سپردیمت دست ددی و رفتیم ساعت ۱۲شب بود که زنگ زدن گفتن دیگ بیقراری میکنی وهمش میگف...
5 مرداد 1403

دریا

آخرین جمعه تابستان بودکه مصادف بود با اول مهر .. منم از بابا خواستم بریم دریا تا تو بتونی تو ساحل بازی کنی آخه همیشه میگفتی بریم دریا تا با فرغون وبیل وابزار ماسه بازی کنی .. بابا هم هی میگفت خوابم میادوالان زوده وهوا گرمه واز این حرفا ..طبق معمول ومثل همیشه بابا انقد صبرکرد تا کم کم هوا داشت تاریک میشد منم خیلی عصبانی شدم چون همیشه شب رفتیم دریا😡 ساعت ۶الی ۶ونیم بود که وسایلو جمع کردیم بابا هم تو ماشین گذاشت .. منو تو داداشی آماده شدیم و حرکت کردیم هنوز نرسیدیم به مقصد که هوا تاریک شد خلاصه اینکه یه جا تو خشت سر پیدا کردیم ونشستیم خیلی تاریک بود اصلا دریا دیده نمیشد من با گوشی نور انداختم براتون تووداداشی کمی بازی کردین با ماسه ...
4 مرداد 1403

تولد دایی اکبر

۳۱شهریور ۵شنبه بود ماهم همون شب خونه دایی مامانی(دایی عزیز) دعوت بودیم همه خانواده مامانی +ددی ومادرجون هم حضور داشتن زندایی سارا از ما خواهش کرد تا دیرتر از همه بریم مهمونی و کیک تولد رو ما ببریم تا بتونیم دایی اکبرو سوپرایز کنیم ..🎂 ماهم طبق برنامه کیکو خریدیم و به سمت خونه دایی جانم حرکت کردیم وقتی رسیدیم همه اونجا بودن بابا جابر با کیک وارد شد و دایی اکبر خیلی خوشحال شد اتفاقا داشت گلایه میکرد که بخاطر قط بودن اینترنت کسی استوری نکرد و تولدم رو تبریک نگفت (بخاطر مرگ مهسا امینی و شلوغ شدن خیابونا نت قط بود)  به هرحال خنده رو لبای دایی اکبر اوردیم بعد کیک رو به یخچال منتقل کردیم تا بعد شام با تشریفات بیشتری جشن بگیریم .. توهم...
4 مرداد 1403

تولد اهوراجون

خوشبختانه امسال تولدت ۲۴شهریور روز ۵شنبه بودبخاطر همین همه میتونستن حضور داشته باشن ۴شنبه ۲۳شهریور بود که منو تودایی میثم وزنمو مژده واس خرید لباس تولد وسفارش کیک وکارای دیگ به بازار رفتیم یه ست لباس اسپرت و یه ست لباس مجلسی پرو کردی اما تو مجلسی رو انتخاب کردی یه جلیقه وشلوار سرمه ای که خیلی هم بهت میومد و توهم گیر داده بودی که لباس دامادی میخام به تصمیمت احترام گذاشتم و همونو برات خریدم چون بهت قول دادم که اجازه بدم خودت انتخاب کنی البته سلیقت هم خوب بود خوشتیپ مامان🤩 بعد خرید منو دایی میثم هم رفتیم خرید کردیم بعد به چنتا اسباب بازی فروشی سرزدیم تا عروسک پوکویو برات بخرم اما هرچی گشتم پیدا نکردم منم دیگ بیخیال خریدش شدم ودیگ شب شده بود ...
4 مرداد 1403

تولدزنمومژده

۲۶مردادهم تولد زنموی مهربونه بازم مثل همیشه بابایی سرویس بود قرار بود منو تو داداشی (البته دایی میثم هم دعوت بود) بریم خونه مامان زنمو مژده تا تولدش رو اونجا جشن بگیریم ددی و مادرجون هم بودن و داداش زنمو و یکی از دوستای عمو جلال ودایی زنمو مژده.. توویاشار مشغول بازی شدین(یاشار برادرزاده زنمو) خیلی شیطونی کردین اون شب خیلی اذیت کردی وقت شام شده بود کنارم نشستی وکمی شام خوردی البته مثل همیشه فقط نوشیدنی میخوردی و زیاد غذا نمیخوردی بعد شام وقت کیک تولد بودتو تابستون انقد تولد داریم که همش در حال کیک خوردنیم🤣 عموجلال وزنمو بعدکلی عکس گرفتن های دونفره بالاخره تصمیم گرفتن شمعو فوت کنن وکیکو ببرن ماهم بعد خوردن کیک و دادن هدیه ها به خونه ب...
4 مرداد 1403

تولد سلین

واما ۱۳شهریور تولد سلین جون همبازی عزیزت بود ۱۳شهریور روز یکشنبه بود و بابایی و داداشی رفته بودن سرویس... منو تو قرار بود با عزیز اینا بریم تولد که زندایی سلین و روشا رو فرستاد خونه ما(روشا دخترخاله سلین) آخه زندایی میخواست خونه رو تزیین کنه و سلین خبر نداشت تولدشه به همین خاطر قرار شد سلین رو ما وقتی میریم خونشون با خودمون ببریم ... تو وروشا وسلین کلی تو حیاط بازی کردین ساعت ۸بود که شمارو آماده کردم برای رفتن به تولد... عزیز وآقاجون هم خونه ما بودن و منتظر موندیم تا دایی میثم بیاد دنبالمون تا برسیم خونه دایی اکبر ساعت تقریبا ۹ونیم بود به زندایی خبر دادم داریم میایم که آماده باشن وقتی رسیدیم و در باز شد با آهنگ تولد وکلی فشفشه...
5 تير 1403

تولد عزیزمامانی

۲شهریور تولد عزیزجون مهربون بود که برات مادری کرد واقعا.. بابایی سرویس بود ومنوتو داداشی تصمیم گرفتیم این شب زیبارو کنار عزیز باشیم عصر رفتیم خونشون تو داداشی اونجا موندین و من هم برای خرید کیک رفتم بیرون خواستم سوپرایزش کنم ... کیک وخریدم و با دایی میثم به خونه برگشتم برق شادی تو چشمای عزیز دیدم آخه اولین بارش بود کسی براش کیک خریده بود کلی تشکر کرد و از اون تعارفات همیشگی ... بعد شام آماده مراسم تولد شدیم و عزیزجون شمع تولدش رو با کلی آرزو فوت کرد کلی مسخره بازی در اوردیم وخندیدیم و عکس یادگاری گرفتیم ... کیک و بردیم و نوش جان کردیم خیلی شب خوبی بود.. عزیزجون مهربون الهی شمع ۱۲۰ سالگیت رو فوت کنی وسایت همیشه بالا سرمون باشه....
5 تير 1403