مهمونی
عشق مامانی سلام باز اومدم با یه خاطره جدید ۲۰ آبان ۱۴۰۱ عروسی عمو مصطفی پسرعمه مامانی بود اما قبل عروسی یه شب پارتی گرفته بودن ۱۲ آبان ۵شنبه که به دلیل سرد بودن هوا چون تو باغ بود نتونستم ببرمت قرار شد بزاریمت پیش ددی.. اون شب ددی و مادرجون خونه زنموی بابا(زنمو مریم) مهمونی بودن .. ما آماده شدیم وتورو بردیم خونه زنموی بابا اما تو انقد باهوش بودی که از نوع لباس پوشیدن ما متوجه شدی که قراره بریم جشن 🥰 گفتی دارین منو گول میزنین میخاین برین عروسی🤭 خلاصه با کلی وعده وعید تورو تحویل ددی دادیم و قرار شد اگه بچه خوبی بودی اخر شب کباب مهمونت کنیم... سپردیمت دست ددی و رفتیم ساعت ۱۲شب بود که زنگ زدن گفتن دیگ بیقراری میکنی وهمش میگف...
نویسنده :
مامان لیلا
14:13


