اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

توالت فرنگی

و اما داستان پوشک گرفتن که متوجه شدم سخت ترین مرحله بچه داری هست خیلی تنبل شدی بزور می برمت دستشویی همش میگی مای بیبی ببند یا میگی جیش ندارم خخخ نمیدونم چرا همه چیو میگی زرنگی و شیرین زبون فقط تو این موضوع اصلا با من همکاری نمیکنی متاسفانه... امیدوارم زودتر از شر پوشک راحت بشی تو این تورم و گرونی..
16 آبان 1400

خرابکاری

سلام خوشگل مامان دیگه بزرگ شدی و میتونی قشنگ حرف بزنی کلی شعرای قشنگ یاد گرفتی که خیلی شیرین میخونی .. از شیطونیات که نگم برات وااای یه روز منو تو تنها بودیم داداشی هم نبود یه لحظه ازت غافل شدم یهو دیدم یه صدای وحشتناک اومد دیدم تو اتاق داداشی هستی و تلویزیون اتاقش رو انداختی رو زمین خیلی ترسیده بودم گفتم حتما تلویزیون سوخته اومدیم بیرون از اتاق و درو بستم خیلی عصبانی بودم وقتی بابا اومد براش تعریف کردم بابا هم خیلی عصبی شد و کلی بهت حرف زد و دعوات کرد بعد باهم رفتیم تو اتاق تا بابا تلویزیونو روشن کنه ببینه سالمه یا نه خداروشکر سالم بود و روشن شد کلی از این موضوع خوشحال شدم که تلویزیون نسوخت از دست تو وروجک... ...
16 آبان 1400

۱۸ ماهگی

کلمه هایی که تو ۱۸ ماهگی گفتی عزیز دلم.. بابایی .ماما. دادا. عزیز. ددی. عمو. انو. منو. عمه. چایی(دایی). گوجه(دوده). آب. سیب(ایب) .پرتقال(پوتو). توپ(دوبه). دوچرخه(دی عده). آهنگ(اوهه). ببه. گوشی(دودی). دده. ماشین(هن تیس). سیب زمینی(می می). تاب تاب عباسی(تاتاعبه). الو(اعو). اهورا کرمی( اهومممی). آزاده(آداده). تهران(نیان). میثم(مییم). ایلیا(ایا). اکبر(ابر). کاظم(آنم). فاطمه(آممه). ماهی .کنترل(توتو). پتو. بیسکوییت(بدوییت). نمک(ممک). مای بیبی(مایوبی). 😂
16 آبان 1400

شیطونیات

جدیدا خیلی شیطون شدی😊هی میشینی رو میز تلویزیون ومیخای تلویزیونو بندازی بیچاره داداشی همیشه مراقبته وحواسش بهت هست ولی تو عمدا واسه اذیت کردن داداشی هی تکرار میکنی ..از دست تو همه قسمتای خونه رو با پشتی و میز عسلی بستم همینطور ورودی اشپزخونه رو.‌‌.. اخه خیلی دوسداری بیای اشپزخونه وبری سراغ کابینت ها اگ بیای اشپزخونه که فقط باید مراقب تو باشم دیگ به کارام نمیتونم برسم شیطونک من...😉
16 آبان 1400

دومین عید اهوراجون

عید۹۹ لحظه سال تحویل ساعت ۷و۲۰دقیقه صبح بود روز جمعه.. امسال بدلیل ویروس کرونا که همه گیر شده بودوجان خیلی از هموطنان مارو گرفت شهر خلوت و از بازاروخرید عید خبری نبود هیچکس بیرون نمی رفت یه جورایی تو قرنطینه بودیم لحظه سال تحویل تو خواب بودی منو بابایی و داداشی دعای سال تحویل رو خوندیم و عیدو به هم تبریک گفتیم البته تورو تو خواب بوسیدیم و تبریک گفتیم... عید دیدنی امسال تعطیل بود فقط خونه پدر جون و آقاجون رفتیم سر زدیم و برگشتیم خونه..۱۳روز عید در خانه سپری شد و بدلیل تعطیلی مدارس و بودن داداشی کنارت باعث شد بیشتر باهم بازی کنید و وقت بگذرونید.. روزای سختیه بهونه گیریهای تووداداشی برای بیرون رفتن خیلی کلافم کرده بودولی چاره ای نبو...
16 آبان 1400

دندان در آوردن

اینبار درد دندان آسیاب خیلی اذیتت میکرد یه شب منو بابایی یهو دیدیم تب شدیدی داری بهت دارو دادم و پاشویه کردم اما فایده نداشت خیلی بیقرار بودی تا صبح منو بابایی بالا سرت بودیم داشتیم آرومت میکردیم دیگ ساعت ۷صبح بود که ۳۹درجه ونیم تب داشتی با بابا بردیمت بیمارستان بخاطر تب بالا برات سرم نوشتن کلی گریه کردی تا برات رگ پیداکنن البته حقم داشتی اصلا کارشونو بلد نبودن بالاخره بعد ۴بار موفق شدن و برات سرم نصب کردن توهم اصلا اروم قرار نداشتی بغل بابایی بودی فقط میگفتی راه بریم بابا با یه دست سرم با دست دیگش تورو گرفت تو بغلش تو راهرو قدم میزد تا تو اروم بشی بعد یکی دوساعت که سرم تموم شد دوباره تبت رو اندازه گرفتن خداروشکر به ۳۷ونیم رسیده بود تونستیم ...
11 مهر 1400

تولد یک سالگی

اولین سال تولدت مصادف بود با ماه محرم روز تولدت که ۲۴شهریور بود وبدلیل محرم نتونستیم جشن بگیریم تصمیم گرفتیم تولدت رو جلوتر بگیریم ۷شهریور شب ۵شنبه یه تولد خانوادگی ترتیب دادیم و خانواده خودم وبابایی رو دعوت کردیم  تو اون شب یکم نق نقو شده بودی و اذیت میکردی ولی با هزار بدبختی آرومت کردیم تا همه بتونن باهات عکس یادگاری بگیرن کلی هم رقصیدیم شب خیلی خوبی بود واقعا خوش گذشت داداش ایلیا هم برات یه ماشین هدیه خریده بود که خیلی قشنگ بود و دوسش داشتی آقاجونم برات دوچرخه خریده بود سوارش شدی و آهنگ میزدی بقیه هدیه ها هم نقدی بود دست همه درد نکنه از اینکه کنار ما بودن و یه شب به یادموندنی ساختن واسمون... تولدت مبارک پسرقشنگم انشالا به...
11 مهر 1400