اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

مریض شدن اهوراجان

سلام پسرگلم شب ۵شنبه بود ۱۴بهمن ۱۴۰۰ دایی اصغرودایی اکبر اینا با بچها اومدن خونه ما قرار بود ماهی هایی که عمو مهرداد (شوهر آجی) گرفته بود و کباب کنیم و دورهم باشیم اون شب تو وسلین با تمام شیطونی هاتون پا به پای بقیه تو حیاط بودین کلی بدو بدو کردین اون شب تا ۴صبح بیدار بودین و به محض رفتن مهمونا تو خوابیدی فرداشب هم خونه ددی دعوت بودیم نمیدونم از مادرجون سرما خوردی یا از بیرون بودن وتو حیاط بازی کردن🤔 خلاصه اینکه صبح روز شنبه ۱۶بهمن دیدم علایم سرماخوردگی داری که تو این دوره کرونا به این علایم میگفتن اومیکرون😔 انقدر هم بیمارستان ها شلوغ بود که جرات نکردم ببرمت بیمارستان  خودم تو خونه بهت دارو دادم بعد یه هفته حالت خیلی بهتر...
13 خرداد 1403

یلدای۱۴۰۰

باسلام امسال خواستیم یه شب یلوای متفاوت داشته باشیم انقدر به خاطر کرونا از همه دور بودیم که دلمون واسه یه دورهمی تنگ شده بود امسال ما میزبان بودیم واز خانواده خودم وبابایی خواستیم تا این شب زیبا کنارما باشن طبق رسم ورسومات بعدشام مشغول چیدن میز یلدایی شدیم همه چیز خیلی عالی بود توهم لباس هندونه ای پوشیده بودی هی با سلین به خوراکیهای روی میز ناخونک میزدی 🤭 شب یلدامون اول با عکس گرفتن شروع شد بعد آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم بعد مشغول خوردن خوراکیهای خوشمزه شدیم وآوازخانی کردیم و کلی گفتیم وخندیدیم ودر آخر با گرفتن فال حافظ به این شب زیبا خاتمه دادیم واقعا شب خوب وبه یاد ماندنی بود 🥰 واقعا چقدر خوبه که بخاطر یک دیقه بیشتر کنارهم بودن ...
13 خرداد 1403

آتلیه

سلام نفس مامان آخر فصل پاییز هم رسیده بود وما کم کم خودمونو واسه زمستون آماده میکردیم همه جا تم شب یلدا گذاشته بودن وهمه آماده میشدن واسه یلدا😍 تصمیم گرفتیم تو وسلین رو برای تم یلدا ببریم آتلیه تا یه عکس یادگاری بندازیم  ۲۴آذر بود ساعت ۳ونیم عصر رفتیم آرایشگاه و موهاتو خوشگل کردیم حسابی خوشتیپ کرده بودی و با دایی میثم رفتیم دنبال زندایی سارا وسلین جون از اونجا باهم رفتیم آتلیه قصرکودک.... خیلی شلوغ بود ماهم نشستیم تا نوبتمون بشه.. توهم همش غر میزدی که گرسنمه مجبور شدم برم برات خوراکی بخرم آخه ناهارم نخورده بودی  با سلین مشغول خوردن خوراکی شدین البته یکم کثیف کاری هم کردین😅 وقت عکس گرفتن شد آماده شدیم ولباستو مر...
13 خرداد 1403

تولد ۳ سالگی

عشق مامان امسال تولدت با چهلم عمه بابایی یکی شده بود  ۵شنبه ۲۵شهریور بعدازظهر چهلم عمه بابا(عمه خدیجه) بود و همون شب تولد تو نازنینم با همه ناسازگاریها و مخالفتهایی که از اطرافم دیدم و کلی هم ناراحتم میکرد برگزار شد تصمیم نداشتم تولدت رو خراب کنم با خودم گفتم هرطور شده این تولد باید برگزار بشه .. تو تولد ۳سالگیت همه حضور داشتن بغیر از عمه هات که البته عمه فاطمه اخر تولد وقتی تموم شد خودشو رسوند اخه رفته بود تولد دوست شوهرش.. شب خیلی خوبی بود به تو که خیلی خوش گذشت همینطور به ما و بقیه واقعا همه چی عالی بود عزیزم... انشالا هرسال بتونیم تولدت رو جشن بگیریم و شاد باشیم خوشگلم. تولد ۳سالگیت مبارک اهورای خوش قلبم..😘 ...
16 آبان 1400

مریض شدن

و اما مریض شدنت اصلا دوست ندارم به یاد بیارم ولی اینم جز خاطراطت هست دیگه چه میشه کرد تلخ وشیرین باید نوشته بشه عزیزم.. شب ۵شنبه بود که منو تو شام رفتیم خونه دایی اصغر البته بابایی سرویس بودو قرار شد آخر شب به ما ملحق بشه بعد شام احساس کردم کمی بدنت داغ شد هر ساعت که میگذشت داغ تر و بیحال تر میشدی وقتی بابا رسید خیلی تب داشتی  اون شب اومدیم خونه و بهت دارو دادم و تا صبح پاشویت کردم ولی خوب نشدی با بابایی بردیمت درمانگاه گفت ویروس گرفتی دیگ به تب اسهال استفراغ هم اضافه شده بود دکتر بعد معاینه برات دارو و سرم نوشت ولی چون بچه بودی کسی نمیتونست برات سرم نصب کنه یه چندجایی رفتیم که نتونستن بعد تصمیم گرفتم به آجی آذین زنگ بزنم ازش خ...
16 آبان 1400

تولد ۲ سالگی

سلام عشق مامان از تولد ۲ سالگیت بگم از اونجایی که تو وبابایی تولدتون تو یه شبه واسه هردوتون تولد گرفتم اما امسال تولدت خیلی خلوت بود و کسی نبود جز عزیز واقاجون و دایی میثم با اینکه خیلی خلوت بود اما خیلی خوش گذشت کلی عکس یادگاری گرفتیم و کیک خوردیم و کلی شلوغ کردیم تو خیلی ذوق داشتی و از همه بیشتر قسمت فوت کردن شمع رو خیلی دوست داشتی .. تولد با باز کردن هدیه های زیبا به پایان رسید.. پسر عزیزتر از جانم امیدوارم سالهای طولانی برات جشن بگیریم و سالم و سلامت و خوشحال کنار هم باشیم .. انشالا دامادیتو جشن بگیریم پسر خوشتیپم. ...
16 آبان 1400

عید سال ۱۴۰۰

سلام عزیزای نینی وبلاگی هنوز هم داریم با کرونا میجنگیم سال جدید تو راهه وبازهم مردم از ترس کرونا مجبورن قرنطینه باشن امسال لحظه سال تحویل ساعت ۱۳وهشت دقیقه بعدازظهر بود همه اماده بودیم و تووبابایی با آب وقرآن وسبزه وارد خونه شدی وبا قدم های کوچولوت مارو به سال جدید دعوت کردی . امسال سال گاو هست امیدوارم واسه خانوادمون وبقیه سال خوب و پربرکتی باشه.. شب اول عید جایی نرفتیم وروز دوم که یکشنبه بود رفتیم خونه آقاجون و پدرجون بعد همینطور به ترتیب دایی جونا اومدن خونمونو ما رفتیم فقط دور همی خانوادگی داشتیم بخاطر کرونا جای دیگ نرفتیم .. انشالا سال بعد بدون کرونا و با خیال راحت بتونیم دور هم جمع بشیم به امید خدا.. ...
16 آبان 1400