دریا
آخرین جمعه تابستان بودکه مصادف بود با اول مهر ..
منم از بابا خواستم بریم دریا تا تو بتونی تو ساحل بازی کنی آخه همیشه میگفتی بریم دریا تا با فرغون وبیل وابزار ماسه بازی کنی ..
بابا هم هی میگفت خوابم میادوالان زوده وهوا گرمه واز این حرفا ..طبق معمول ومثل همیشه بابا انقد صبرکرد تا کم کم هوا داشت تاریک میشد منم خیلی عصبانی شدم چون همیشه شب رفتیم دریا😡
ساعت ۶الی ۶ونیم بود که وسایلو جمع کردیم بابا هم تو ماشین گذاشت ..
منو تو داداشی آماده شدیم و حرکت کردیم هنوز نرسیدیم به مقصد که هوا تاریک شد خلاصه اینکه یه جا تو خشت سر پیدا کردیم ونشستیم خیلی تاریک بود اصلا دریا دیده نمیشد من با گوشی نور انداختم براتون تووداداشی کمی بازی کردین با ماسه ها...
بعد داداشی رفت تو آب واس آبتنی هرچی هم بهت گفتیم برو تو میترسیدی ونمیرفتی ..
کم کم بابا تورو برد تو آب توهم خوشت اومده بوداما میترسیدی و از بغل داداشی پایین نمیومدی وقتی موج میومد سمت شما از ترس محکم داداشو بغل میکردی و میگفتی آب منو میبره داداشی کمک کرد تا ترست بریزه خودت بتونی بشینی تو اب ...
دیگه آخرا خودت تو آب بازی میکردی یه ساعتی تو آب بودین حسابی آبتنی کردین بعدش رفتیم سمت ماشین لباساتونو عوض کردین..
کنار ماشین فرش کردیم وشام خوردیم بعد شام هم ساعت ۱۰ونیم بود که به خونه برگشتیم..
با اینکه دیر رفتیم وهوا تاریک بود اما بهتون خوش گذشت عزیزای دلم😍
تا خاطرات گردشی بعد بدرود💜


دریا 

