اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

سفر به مشهد

سلام وبلاگی های عزیز  طبق معمول بابا جابر یه بار واس سمت مشهد داشت بهم گفت تنهام بیاین باهم بریم منم دو دل بودم زندایی سارا کنارم بود وقتی بهش گفتم دیدم تمایل داره که بیاد آخه سلین تا حالا نرفته بود مشهد... تصمیم گرفتیم باهم بریم اون شب شام خونه آقاجون بودیم بعداز شام به خونه رفتیم و مشغول جمع کردن وسایل شدیم زندایی وسلین هم وسیله هاشون رو برداشتن و به خونه ما اومدن تقریبا ۶صبح بود که بابا اومد دنبالمون ..ما تا صبح بیدار بودیم و با ذوق وشوق به همراه بابا راهی مشهد شدیم تو مسیر کلی از دست کارای تو خندیدیم  توهم اصلا عادت نداری زیاد تو ماشین بخوابی نشسته خوابت میبرد هرچی میگفتیم دراز بکش میگفتی خوابم نمیاد ولی کلا تو چرت بود...
5 تير 1403

13بدر ۱۴۰۱

سلام اهورای قشنگم امسال ۱۳بدر افتاد روز شنبه بابا بخاطر کارش ۴شنبه رفته بود سفروتوراه برگشت واسه ۱۳بدر برنامه ریزی کرد بنا به خواسته بابایی ورضایت بقیه قرار شد از جمعه بعدازظهر بریم جنگل و شب رو هم تو طبیعت به سر ببریم مدیر هماهنگی با بقیه هم من بودم به همه زنگ زدم و گفتم خودشون رو آماده کنن ووسایل مورد نیاز بردارن خانواده منو بابایی همه قرار شد باهم باشیم (ددی و عمو جلال وآقاجون ودایی اصغرودایی اکبرو ۲مهمان یهویی که یکیش مادر زندایی زهرا و یکی هم دایی زنمو مژده بود) خلاصه اینکه روز جمعه بابایی رسید خونه ظهر بود که احساس کرد کمی بیحاله دارو خورد وامپول زد که البته بخاطر خستگی راه بود  خلاصه تا اومد مشغول جمع کردن وسایل شدیم ...
5 تير 1403

عید۱۴۰۱

سلام عزیز دلم اخرای اسفند بود ومردم طبق معمول مشغول خرید عید بودن وبازار خیلی شلوغ بود ولی من اصلا بازار نرفتم چون هوا خیلی سرد بود و نمیتونستم تو رو بازار ببرم  لحظه سال تحویل ساعت ۱۹و۴ دیقه بود فک کنم روز یکشنبه  از اونجایی که تو تا حالا مشهد نرفته بودی وهمش میگفتی بریم امامرضا مسافرت  فک میکردی خونه کسی هست میگفتی بریم خونه امامرضا خلاصه اینکه انگار به دلت افتاده بود یهویی بابایی صبح یکشنبه زنگ زد گفت وسیله هاتونو جمع کنید بارم واسه مشهده باهم میریم تو خیلی خوشحال شدی 😍 زیاد وقت نداشتیم مشغول بستن چمدون شدیم ساعت ۳الی ۴عصر بود اماده منتظر بابایی بودیم تا بیاد دنبالمون  بالاخره لحظه موعود فرا رسید عصر ...
13 خرداد 1403

اومیکرون

عزیز دل مامان اومدم از مریضی وخاطره تلخ بگم یه شب دیدم خیلی داغ شدی واست تب سنج گذاشتم دیدم کلی تب داری لباساتو دراوردم وتا صبح پاشویت کردم و تب بر دادم بهت همش میگفتی پاهام درد میکنه وگریه میکردی عزیز دلم صبح مطب دکتر بهاری زنگ زدم و واسه ۵عصر نوبت گرفتم منو عزیز جون بردیمت مطب دکتر معاینت کرد گفت احتمال زیاد اومیکرون گرفتی کلی دارو دادو گفت باید استراحت کنی و مواد قندی کم بخوری بعد گرفتن داروهات به خونه برگشتیم شب کمی درد داشتی و از پادرد گریه میکردی خلاصه اینکه تاثیر داروهای دکتر بهاری خیلی خوب بود فرداش دیگ سرحال شدی خداروشکر اما من تا ۵روز طبق دستور پزشک داروهاتو ادامه دادم دیگه کاملا خوب شده بودی آخرای اسفند ۱۴۰۰ بود نخاستم تو عید م...
13 خرداد 1403

مریض شدن اهوراجان

سلام پسرگلم شب ۵شنبه بود ۱۴بهمن ۱۴۰۰ دایی اصغرودایی اکبر اینا با بچها اومدن خونه ما قرار بود ماهی هایی که عمو مهرداد (شوهر آجی) گرفته بود و کباب کنیم و دورهم باشیم اون شب تو وسلین با تمام شیطونی هاتون پا به پای بقیه تو حیاط بودین کلی بدو بدو کردین اون شب تا ۴صبح بیدار بودین و به محض رفتن مهمونا تو خوابیدی فرداشب هم خونه ددی دعوت بودیم نمیدونم از مادرجون سرما خوردی یا از بیرون بودن وتو حیاط بازی کردن🤔 خلاصه اینکه صبح روز شنبه ۱۶بهمن دیدم علایم سرماخوردگی داری که تو این دوره کرونا به این علایم میگفتن اومیکرون😔 انقدر هم بیمارستان ها شلوغ بود که جرات نکردم ببرمت بیمارستان  خودم تو خونه بهت دارو دادم بعد یه هفته حالت خیلی بهتر...
13 خرداد 1403

یلدای۱۴۰۰

باسلام امسال خواستیم یه شب یلوای متفاوت داشته باشیم انقدر به خاطر کرونا از همه دور بودیم که دلمون واسه یه دورهمی تنگ شده بود امسال ما میزبان بودیم واز خانواده خودم وبابایی خواستیم تا این شب زیبا کنارما باشن طبق رسم ورسومات بعدشام مشغول چیدن میز یلدایی شدیم همه چیز خیلی عالی بود توهم لباس هندونه ای پوشیده بودی هی با سلین به خوراکیهای روی میز ناخونک میزدی 🤭 شب یلدامون اول با عکس گرفتن شروع شد بعد آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم بعد مشغول خوردن خوراکیهای خوشمزه شدیم وآوازخانی کردیم و کلی گفتیم وخندیدیم ودر آخر با گرفتن فال حافظ به این شب زیبا خاتمه دادیم واقعا شب خوب وبه یاد ماندنی بود 🥰 واقعا چقدر خوبه که بخاطر یک دیقه بیشتر کنارهم بودن ...
13 خرداد 1403

آتلیه

سلام نفس مامان آخر فصل پاییز هم رسیده بود وما کم کم خودمونو واسه زمستون آماده میکردیم همه جا تم شب یلدا گذاشته بودن وهمه آماده میشدن واسه یلدا😍 تصمیم گرفتیم تو وسلین رو برای تم یلدا ببریم آتلیه تا یه عکس یادگاری بندازیم  ۲۴آذر بود ساعت ۳ونیم عصر رفتیم آرایشگاه و موهاتو خوشگل کردیم حسابی خوشتیپ کرده بودی و با دایی میثم رفتیم دنبال زندایی سارا وسلین جون از اونجا باهم رفتیم آتلیه قصرکودک.... خیلی شلوغ بود ماهم نشستیم تا نوبتمون بشه.. توهم همش غر میزدی که گرسنمه مجبور شدم برم برات خوراکی بخرم آخه ناهارم نخورده بودی  با سلین مشغول خوردن خوراکی شدین البته یکم کثیف کاری هم کردین😅 وقت عکس گرفتن شد آماده شدیم ولباستو مر...
13 خرداد 1403

تولد ۳ سالگی

عشق مامان امسال تولدت با چهلم عمه بابایی یکی شده بود  ۵شنبه ۲۵شهریور بعدازظهر چهلم عمه بابا(عمه خدیجه) بود و همون شب تولد تو نازنینم با همه ناسازگاریها و مخالفتهایی که از اطرافم دیدم و کلی هم ناراحتم میکرد برگزار شد تصمیم نداشتم تولدت رو خراب کنم با خودم گفتم هرطور شده این تولد باید برگزار بشه .. تو تولد ۳سالگیت همه حضور داشتن بغیر از عمه هات که البته عمه فاطمه اخر تولد وقتی تموم شد خودشو رسوند اخه رفته بود تولد دوست شوهرش.. شب خیلی خوبی بود به تو که خیلی خوش گذشت همینطور به ما و بقیه واقعا همه چی عالی بود عزیزم... انشالا هرسال بتونیم تولدت رو جشن بگیریم و شاد باشیم خوشگلم. تولد ۳سالگیت مبارک اهورای خوش قلبم..😘 ...
16 آبان 1400

مریض شدن

و اما مریض شدنت اصلا دوست ندارم به یاد بیارم ولی اینم جز خاطراطت هست دیگه چه میشه کرد تلخ وشیرین باید نوشته بشه عزیزم.. شب ۵شنبه بود که منو تو شام رفتیم خونه دایی اصغر البته بابایی سرویس بودو قرار شد آخر شب به ما ملحق بشه بعد شام احساس کردم کمی بدنت داغ شد هر ساعت که میگذشت داغ تر و بیحال تر میشدی وقتی بابا رسید خیلی تب داشتی  اون شب اومدیم خونه و بهت دارو دادم و تا صبح پاشویت کردم ولی خوب نشدی با بابایی بردیمت درمانگاه گفت ویروس گرفتی دیگ به تب اسهال استفراغ هم اضافه شده بود دکتر بعد معاینه برات دارو و سرم نوشت ولی چون بچه بودی کسی نمیتونست برات سرم نصب کنه یه چندجایی رفتیم که نتونستن بعد تصمیم گرفتم به آجی آذین زنگ بزنم ازش خ...
16 آبان 1400