اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

عید۱۴۰۱

1403/3/13 18:15
نویسنده : مامان لیلا
133 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم

اخرای اسفند بود ومردم طبق معمول مشغول خرید عید بودن وبازار خیلی شلوغ بود ولی من اصلا بازار نرفتم چون هوا خیلی سرد بود و نمیتونستم تو رو بازار ببرم 

لحظه سال تحویل ساعت ۱۹و۴ دیقه بود فک کنم روز یکشنبه 

از اونجایی که تو تا حالا مشهد نرفته بودی وهمش میگفتی بریم امامرضا مسافرت 

فک میکردی خونه کسی هست میگفتی بریم خونه امامرضا خلاصه اینکه انگار به دلت افتاده بود یهویی بابایی صبح یکشنبه زنگ زد گفت وسیله هاتونو جمع کنید بارم واسه مشهده باهم میریم تو خیلی خوشحال شدی 😍

زیاد وقت نداشتیم مشغول بستن چمدون شدیم ساعت ۳الی ۴عصر بود اماده منتظر بابایی بودیم تا بیاد دنبالمون 

بالاخره لحظه موعود فرا رسید عصر یکشنبه تقریبا ۵ساعت مونده بود به سال تحویل به راه افتادیم تو وداداشی یکم تو کابین باهم ماشین بازی کردین و خوراکی خوردین کم کم داشتیم به سال تحویل نزدیک میشدیم بابا یه سبزه خرید ۵دیقه مونده بود به سال تحویل که زدیم کنار تا تو با سبزه و سکه و دعای خیر ما وارد ماشین بابا بشی و با هزاران اتفاق خوب به استقبال سال جدید بریم 🤩

بله لحظه سال تحویل ۱۴۰۱ فرا رسید و تو با آب وسبزه وارد ماشین شدی انشالا قدمت پرخیروبرکت باشه عزیزدلم وسال جدید برای خانوادمون سال خوب وخوشی همراه با سلامتی و برکت وروزی باشه 🙏

همگی باهم روبوسی کردیم و سال نو رو به هم تبریک گفتیم و بعد کمی عکس گرفتن دوباره به راه افتادیم واسه شام دیگ نمیخاستیم وایستیم چون کلی جوجه های خوشگل تو ماشین بود که باید سالم به مقصد میرسیدن من واسه تو راهی از خونه شام درست کرده بودم واستون لقمه میگرفتم و در حال حرکت شام خوردیم 

تووداداشی کمی خوابیدین راه طولانی بود وشما خسته شده بودین تقریبا ساعت ۴صبح بود که رسیدیم جایی که جوجه هارو باید تحویل میدادیم(تربت)

بعداز خالی کردن جوجه ها بسمت مشهد حرکت کردیم تا بتونیم اول صبح اونجا باشیم و مشکلی واسه پارک ماشین پیدا نکنیم چون شنیده بودیم خیلی شلوغه..

۶صبح رسیدیم همه پارکینگ ها همونطور که تصور کرده بودیم پر بود بالاخره تونستیم کنار یه پارک یه جای خالی پیدا کنیم البته اگه داداشی نمیدید ملوم نیست سر از کجا در میاوردیم

بالاخره مستقر شدیم و تو اتاق عقب ماشین فرش کردیم همگی کمی خوابیدیم بعد صبحانه خوردیم ورفتیم حرم زیارت ولی انقد شلوغ بود من موفق نشدم زیارت کنم ولی انگار شماها با کمک بابایی موفق شدین بعد حرم کمی گشتیم متاسفانه اصلا خونه پیدا نمیشد وهمه کنار خیابون تو ماشین میخابیدن ماهم شب اول رو تو ماشین خوابیدیم کمی سرد بود ولی بابایی ماشین وروشن میکرد تا شماها کمی گرم بشین شب اول با همه سختیهای شیرینش سپری شد بعد خوردن صبحانه بسمت بازار حرکت کردیم کمی خرید کردیم وقتی از بازار بیرون اومدیم یهو پسرعمه بابارو دیدیم که داشت بابارو صدا میزد با دیدنشون خیلی خوشحال شدیم معصومه خانم مهربون و ارغوان جون هم بودن کلی باهم حرف زدیم وقرار شد بعدازظهر باهم دیگه بریم پارک ملت 

ما رفتیم کنار ماشین وسیله هارو گذاشتیم ناهارمونو خوردیم رفتیم جایی که قرار بود پسرعمه اصغرو ببینیم بهم رسیدیم وبسمت مترو حرکت کردیم بدلیل ایام نیمه شعبان همه جا چای وشیرینی میدادن وتو هوای سرد مشهد واقعا چای داغ زنجبیل میچسبید به مترو رسیدیم و بسمت شهربازی حرکت کردیم خیلی شلوغ بود چون بهت قول داده بودیم اول چرخ وفلک سوار شدیم کلی خندیدیم خیلی خوش گذشت تو چرخ وفلک

بعد منو تووداداشی و ارغوان ماشین سواری کردیم بعد تورو سوار موتور کردیم تا شروع به حرکت کرد زدی زیر گریه گفتی میخام پیاده بشم داداشی هم دید خیلی گریه میکنی به مسئول اونجا گفت موتورو نگهداره تا تو پیاده بشی کلا بازیهای گروهی دوستداشتی 

هوا انقد سرد بود که استخونامون درد گرفت ما قرار بود شب حرکت کنیم برگردیم آمل ولی پسرعمه گفت خودم براتون خونه پیدا میکنم تو هتلی که خودشون اقامت داشتن زنگ زدن و واحد بغلیشون رو واس ما گرفتن همه خوشحال شدیم خلاصه دو شب اجاره کردیم و تا ۵شنبه موندگار شدیم 

رفتیم مترو برگشتیم کنار ماشین تا وسایل مورد نیازو به هتل ببریم خلاصه ساعت ۱۱شب بود که مستقر شدیم و معصومه خانم زحمت کشید شام درست کرد و مهمون خونه اونا شدیم خیلی خسته بودیم بعد شام رفتیم اتاقمون استراحت کنیم فرداش تا ظهر خواب بودیم و بازم زحمت ناهار افتاد گردن معصومه خانم و غذا رو اوردن واحد ما دور هم خوردیم و بعدازظهر سمت حرم حرکت کردیم اینبار تونستیم همگی راحت زیارت کنیم با کمک خادم های زحمتکش چون همه رو به صف کرده بودن بعد زیارت کمی بازار خرید کرده بودیم و شب به خونه برگشتیم اینبار شام مهمون بابا بودیم 

تو فقط تو بازار اسباب بازی خریدی قشنگ جیب بابارو خالی کردی کیف میکردی واس خودت🤩

روزها وشبهامون همینطور سپری میشد روز برگشتن فرا رسید و تو دوست نداشتی برگردی با بدبختی راضیت کردیم 

پسرعمه اینا ساعت ۸صبح بود که خداحافظی کردن بسمت تهران راه افتادن ماهم ساعت ۹ رفتیم سمت ماشین تا اونجا وسایلو جابجا کنیم حرکت کنیم ساعت ۱۰ صبح شد خیابونا خیلی شلوغ بود خداروشکر ساعت ۳صبح بسلامتی رسیدیم آمل

واقعا سفر بینظیری بود خیلی عالی بود 

انشالا بزودی امامرضا مارو بطلبه و بریم پابوسش🙏

انشالا سال خوبی برای همه نی نی وبلاگی های عزیز باشه😍

تا سفری دیگر بدرود🥰

پسندها (1)

نظرات (0)