سفر به مشهد
سلام وبلاگی های عزیز
طبق معمول بابا جابر یه بار واس سمت مشهد داشت بهم گفت تنهام بیاین باهم بریم منم دو دل بودم زندایی سارا کنارم بود وقتی بهش گفتم دیدم تمایل داره که بیاد آخه سلین تا حالا نرفته بود مشهد...
تصمیم گرفتیم باهم بریم اون شب شام خونه آقاجون بودیم بعداز شام به خونه رفتیم و مشغول جمع کردن وسایل شدیم زندایی وسلین هم وسیله هاشون رو برداشتن و به خونه ما اومدن تقریبا ۶صبح بود که بابا اومد دنبالمون ..ما تا صبح بیدار بودیم و با ذوق وشوق به همراه بابا راهی مشهد شدیم تو مسیر کلی از دست کارای تو خندیدیم
توهم اصلا عادت نداری زیاد تو ماشین بخوابی نشسته خوابت میبرد هرچی میگفتیم دراز بکش میگفتی خوابم نمیاد ولی کلا تو چرت بودی🤣🤣
تقریبا ساعت ۲ونیم۳شب رسیدیم مشهد ماشین رو بردیم تو پارکینگ واون شب پشت ماشین بابا که فرش کرده بودیم خوابیدیم صبح هم صبحونه خوردیم و راهی حرم شدیم بعد زیارت بارون شدیدی شروع به باریدن کرد که تبدیل به تگرگ وسیل شد خیلی وحشتناک بود یه جا تو حیاط حرم پناه گرفتیم تا بارون بند بیاد...بعد بسمت ماشین رفتیم و وسایل مورد نیاز وبرداشتیم و به سمت خونه ای که گرفتیم حرکت کردیم کمی استراحت کردیم وغروب دوباره به حرم رفتیم بخاطر ولادت امامرضا خیابونا خیلی شلوغ بودهمه جا جشن بود و شربت وشیرینی پخش میکردن کمی تو زیر زمین حرم کمی نشستیم تووسلین کلی بازی کردین بعد رفتیم بازار کمی خرید کردیم و به خونه برگشتیم شب دوم هم موندیم وصبح فردا تقریبا ساعت ۱۱ به سمت آمل حرکت کردیم خیلی خوش گذشت عزیزم..
انشالا قسمت بشه دوباره بریم سفر
زیارتت قبول باشه پسر قشنگم😍
خرداد ۱۴۰۱


سفر به مشهد
