اول مهر
شنبه اول مهر بود وما خوشحال پرانرژی آماده رفتن شدیم قبلش از زیر قرآن رد شدی بعد به امید موفقیت روز افزون بسمت پیش دبستانی حرکت کردیم یکم تو ورودی مهد ازت عکس گرفتم بعد قرار شد مامانا برن خونه هاشون و ظهر بیان دنبال بچها.. خیلی از بچها که از مادراشون جدا میشدن گریه میکردن ونمیرفتن سر کلاس اما تو بهم گفتی مامانی تو برو خونه ظهر بیا دنبالم قربون پسر معاشرتی و مهربونم بشم من😍 باهمه خیلی زود دوست شدی منم باهات خدافظی کردم ساعت ۱۱ونیم بود اومدم دنبالت اما تو گفتی هنوز میخای بمونی وکمی بازی کنی منم منتظر موندم تا کمی بازی کنی بعد باهم دیگه به سمت خونه حرکت کردیم تو کل مسیر داشتی از اتفاقات کلاس و معلم و دوستات حرف میزدی خیلی راضی و خوشحال بود...
نویسنده :
مامان لیلا
0:35




