اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

شهربازی

شهربازی.. سلام گل پسرم جمعه ۲۹تیر بود که به اصرار تو تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون ماهم گفتیم سمت شهربازی بریم اگر باز بود ببریمت چون محرم بود شک داشتیم باز باشه.. ساعت ۷و۸ بود که آماده شدیم و سمت شهربازی حرکت کردیم وقتی رسیدیم دیدیم نه تنها بازه بلکه خیلی هم شلوغه بلیط گرفتیم و وارد شدیم توهم به ترتیب همه بازیهایی که دوست داشتی و امتحان کردی بعضی جاها که خوشت میومد دوبار بازی میکردی تا ساعت ۱۱ فک کنم مشغول بازی بودی که دیگه تصمیم گرفتیم بریم واسه شام .. دم در شهر بازی کلی اسباب بازی خریدی و به سمت پاتوق همیشگیمون حرکت کردیم (فست فود برکه)نشستیم و شامو خوردیم و بخونه برگشتیم ساعت تقریبا یک بود خیلی خسته شده بودی بزور لباساتو عوض ک...
18 خرداد 1404

شام غریبان

خونه عزیز بودیم از خواب بیدار شدیم عزیز هم تدارک شام دیده بود تا شام ما و دایی اکبر اینا اونجا بمونیم ساعت ۶ونیم غروب بود که زندایی وسلین اومدن تا باهم به شام غریبان بریم آقاجون هم یه بسته شمع رو بین تو وسلین تقسیم کرد .. ساعت ۷ بود که به سمت مسجد سقای کربلا حرکت کردیم یه گوشه نشستیم که یه دسته از یه مسجد دیگه اومدن وقتی دسته مهمان رفتن مراسم شام غریبان شروع شد و شمع های تو وسلین روشن شد تا آب شدن شمع ها نشستی کنارش بعدش دوباره با بچه ها مشغول بازی شدی پسر قشنگم .. امیدوارم هر آرزویی داری برآورده بشه و همیشه سالم و سلامت باشی بهترینها رو برای تو وداداشی آرزو میکنم عزیزای دلم... الهی اون دعاهای طولانیت هم برآورده بشه😂 همیشه بعد نا...
10 مهر 1403

عاشورای ۱۴۰۳

سه شنبه روز عاشورا من صبح زود بیدار شدم وتورو ساعت ۸ونیم بیدار کردم تو خیلی خوشحال شدی از اینکه رو قولم موندم و بیدارت کردم باهم صبحانه خوردیم و آماده شدیم و بابا همچنان خواب بود تو بیدارش کردی اما بیدار نشد خلاصه اینکه خواستیم خودمون تنها بریم که بابات چشماشو باز کرد گفت منم میام .. ماهم منتظر موندیم تا اونم صبحانه بخوره وآماده بشه خلاصه اینکه خیلی وقتمون گرفته شد خودت که اماده شدن بابا رو میدونی🫤 ساعت فک کنم ۱۰ بود که از خونه زدیم بیرون هوا آفتابی وگرم بود یه مسیری رو پیاده رفتیم بعد تاکسی گرفتیم تا تکیه ایرایی رفتیم و یه جا واسه نشستن پیدا کردیم تا دسته هایی که رد میشن رو ببینیم یه چندتا دسته دیدیم دیگه ساعت ۱۱ونیم شده بود و خبری نب...
10 مهر 1403

تاسوعا

شب قبل تاسوعا هم به اتفاق ددی اینا و عمه آزاده شام خونه عموجلال دعوت شدیم ساعت ۸ بود که ددی اومد دنبالمون باهم رفتیم خونه عمو جلال کمی نشستیم و شام خوردیم توهم کمی بازی کردی وبا ددی کشتی گرفتی بعد تصمیم گرفتیم همه باهم بریم موکب ساعت ۱۰ونیم بود که آماده شدیم و حرکت کردیم وقتی رسیدیم آروم وقرار نداشتی بر خلاف همیشه اون شب بیشتر اذیت کردی مخصوصا ددی رو که دستشو میکشیدی و با خودت همه جا میبردی خلاصه حکومت میکردی اون شب خیلی خسته شده بودیم همه حواسمون فقط به تو بود که یه وقت تو شلوغی محو نشی ... بعد تو با ددی به تکیه خاورمحله رفتی تا ماشین هارو واسه دسته روی تاسوعا آماده کنن یه ساعتی با ددی تو تکیه بودی بعد باهم بخونه برگشتیم .. فرداش د...
10 مهر 1403

محرم ۱۴۰۳

عزیز دلم دیگه به روزهای محرم نزدیک شدیم ۱۶ تیر شنبه اول محرم بودو همه جا پر از موکب بود تو شهر همه جا صدای مداحی به گوش میرسید و همه جا شربت و چای و نذری های متفاوت پخش میشد .. ما چند شب اول بیرون نرفتیم تقریبا شب پنجم بود که رفتیم موکب پل سوم به همراه زندایی سارا وعزیز اینا .‌.. شام عدس پلو میدادن ماهم برنج نذری گرفتیم و همونجا نوش جان کردیم بعد تو وسلین فقط در حال شیطنت بودین که بالاخره خوردی زمین سر زانوت زخم شد اما با همون پای زخمی به بازی کردنت ادامه دادی ولی وقتی خونه اومدی فقط گریه میکردی که پام درد میکنه خیلی عصبانی شدم و قرار شد اگه بازم همینقدر اذیتم کنی دیگ جایی نبرمت بهم قول دادی که دیگ بچه خوبی میشم و اذیت نمیکنم اما ...
10 مهر 1403

ثبت نام

امسال چون کلاس اولی بودی باید زود ثبتنامت میکردیم اما به دلیل بستری بودن و جراحی فرصت ثبتنام تو مدرسه ای که مدنظرم بود رو از دست دادم همه جا پرشده بود البته خیلی جاها هم سخت میگرفتن چون حومه ما نبود قبول نمیکردن بخاطر همین تو یکی از مدرسه های مسیر خودمون (شهید آجودانی) ثبتنامت کردم که اصلا راضی نبودم از این مدرسه اما چاره ای نداشتم... پسر گلم کلاس اولی شدنت مبارک الهی بهترین وموفق ترین باشی 🙏🙏
25 شهريور 1403

چکاپ بعدی

۴شنبه ۲۰ خرداد بود که دوباره برای معاینه مجدد رفتیم مطب دیگه ۲هفته از عمل گذشته بود و کاملا خوب شده بودی و دکتر هم خیلی خشنود وراضی از ما که خوب رعایت کردیم و مواظبت بودیم ... اینبار دکتر داروهاتو کامل قطع کرد واجازه داد همه غذاهارو با خیال راحت بخوری توهم کلی ذوق کردی .. باهم دیگه به خونه برگشتیم و شروع کردی به خوردن غذاهایی که نتونستی تو این مدت بخوری .. صدات خیلی خوب شده بود و دیگ شبا تو خواب خروپف نمیکردی و از دهان نفس نمیکشیدی عزیز دلم... خیلی خوشحالم حالت خوب شده پسرگلم 🤗 برات تا ابد آرزوی سلامتی دارم پسر شیرین زبونم😘
25 شهريور 1403

چکاپ بعدعمل

۴شنبه ۱۳ خرداد دوباره رفتیم مطب دکتر کیانی تا واسه بعد عمل معاینه بشی دکتر به گلو گوش وبینی نگاهی انداخت وخیلی راضی بود وگفت رو به بهبودی هستی خیالم راحت شده بود بعد اجازه داد برنج کته نرم با اب خورشت فراوون بهت بدم دیگه انقد دلت واس برنج تنگ شده بود که واسش گریه میکردی مامان فدای تو بشه.. دکتر برات دوباره دارو نوشت اما دوز داروهارو کمتر کرد و گفت ۴شنبه بعدی دوباره بیاین.. از دکتر خداحافظی کردیم و به داروخانه رفتیم داروهاتو خریدیم وبه خونه برگشتیم.. همچنان تو دوره نقاهت بودی وخیلی مراقب بودم چیزی نخوری که به گلوت فشار بیاد حتی نمیزاشتم بدو بدو کنی به خودت فشار بیاری فقط بازیهای نشستنی میکردی حتی اجازه ندادیم کسی برای عیادت تو بیاد چ...
25 شهريور 1403

جراحی

بالاخره روزی که ازش میترسیدم فرا رسید.. ۴شنبه ۹خرداد حاضر شدیم ۵ونیم صبح بیدار شدیم چون باید ۶ونیم صبح تو بیمارستان شمال حاضر میشدیم توهم باید ناشتا میرفتی آماده شدیم وعزیز جون هم اومد خونمون تا با ما بیاد متاسفانه بابایی نبود وناراحت از اینکه نتونست کنارت باشه دیگه شغل رانندگی و هزار تا دردسر... ساعت ۶بود که ددی جان زحمت کشید اومد دنبالمون این روزا ددی رو خیلی خسته کرده بودیم زنده باشه الهی🙏 به سمت بیمارستان حرکت کردیم وقبل از ۶ونیم اونجا بودیم تو هم نشستی و مشغول بازی با گوشی شدی من هم مشغول پرونده سازی و این کاغذبازیا شدم ... بعد اتمام کار مارو به داخل بیمارستان راهنمایی کردن رفتیم قسمت پذیرش و از من خواستن برم برات لباس بخرم ...
25 شهريور 1403