عاشورای ۱۴۰۳
سه شنبه روز عاشورا من صبح زود بیدار شدم وتورو ساعت ۸ونیم بیدار کردم تو خیلی خوشحال شدی از اینکه رو قولم موندم و بیدارت کردم باهم صبحانه خوردیم و آماده شدیم و بابا همچنان خواب بود تو بیدارش کردی اما بیدار نشد خلاصه اینکه خواستیم خودمون تنها بریم که بابات چشماشو باز کرد گفت منم میام ..
ماهم منتظر موندیم تا اونم صبحانه بخوره وآماده بشه خلاصه اینکه خیلی وقتمون گرفته شد خودت که اماده شدن بابا رو میدونی🫤
ساعت فک کنم ۱۰ بود که از خونه زدیم بیرون هوا آفتابی وگرم بود یه مسیری رو پیاده رفتیم بعد تاکسی گرفتیم تا تکیه ایرایی رفتیم و یه جا واسه نشستن پیدا کردیم تا دسته هایی که رد میشن رو ببینیم یه چندتا دسته دیدیم دیگه ساعت ۱۱ونیم شده بود و خبری نبود یه آقایی هم به همه بچه ها کتاب نذری میداد و به تو یه کتاب داستان داد که خیلی حرکت جالبی بود ...
عزیز وآقاجون که از صبح زود به امام زاده ابراهیم رفته بودن تو راه برگشت به ما ملحق شدن وباهم به خونه برگشتیم و به اصرار تو که خیلی گریه کردی ناهار رفتیم خونه عزیز .. ناهار خوردیم کمی استراحت کردیم و غروب هم به شام غریبان رفتیم..


عاشورای ۱۴۰۳
