اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

13بدر ۱۴۰۱

1403/4/5 22:33
نویسنده : مامان لیلا
70 بازدید
اشتراک گذاری

سلام اهورای قشنگم

امسال ۱۳بدر افتاد روز شنبه

بابا بخاطر کارش ۴شنبه رفته بود سفروتوراه برگشت واسه ۱۳بدر برنامه ریزی کرد بنا به خواسته بابایی ورضایت بقیه قرار شد از جمعه بعدازظهر بریم جنگل و شب رو هم تو طبیعت به سر ببریم مدیر هماهنگی با بقیه هم من بودم به همه زنگ زدم و گفتم خودشون رو آماده کنن ووسایل مورد نیاز بردارن خانواده منو بابایی همه قرار شد باهم باشیم (ددی و عمو جلال وآقاجون ودایی اصغرودایی اکبرو ۲مهمان یهویی که یکیش مادر زندایی زهرا و یکی هم دایی زنمو مژده بود)

خلاصه اینکه روز جمعه بابایی رسید خونه ظهر بود که احساس کرد کمی بیحاله دارو خورد وامپول زد که البته بخاطر خستگی راه بود 

خلاصه تا اومد مشغول جمع کردن وسایل شدیم وتو ماشین جابجا کردیم همه دم در خونه ما جمع شده بودن یسری وسایل تو ماشین عمو جلال گذاشتیم بعد همگی بسمت خونه آقاجون حرکت کردیم تا وسایل اونجارو هم بزاریم تو ماشین همه چی آماده بود و همگی خوشحال سوار ماشین شدیم و بسمت جنگل نور حرکت کردیم همه جا شلوغ بودو ترافیک تقریبا ساعت ۶ الی ۷ بود که رسیدیم جنگل..یه جای مناسب پیدا کردیم و مستقر شدیم کاملا مجهز رفتیم هم نور کافی داشتیم هم وسایل گرمایشی..

بعد از مستقر شدن و جابجایی وسایل آتیش بزرگی راه انداختیم وچای آتیشی درست کردیم بعدچای وشیرینی خوردیم وقلیون کشیدیم بعد ددی و دایی اکبر مشغول آماده سازی کباب شدن ..

درهمین حین بقیه مشغول مسخره بازی و رقصیدن شدن واقعا عالی بود خیلی خوش گذشت همه از خندیدن زیاد اشک از چشماشون سرازیر شد تو وسلین هم فقط رقصیدین و بازی کردین ودعوا کردین و خوراکی خوردین...

تا دیر وقت بیدار بودیم بعد پشت کامیون بابا رختخواب پهن کردیم خانما وبچها پشت کامیون بابا خوابیدیم چقدر هم خوب بود خیلی خوش گذشت ..

صبح تووسلین خواب بودین من زودتر بیدار شدم ورفتم کنار آتیش تا به دایی اصغر و بقیه مردا کمک کنم املت آتیشی واسه صبحانه درست کنیم بعد از صبحانه کمی آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و کمی هم تو جنگل دور زدیم بعد از کلی بازی و خوردن میوه وچایی وتنقلات مشغول اماده کردن ناهار شدیم بازم زحمت کباب با پدرجون زحمتکش بود 

ناهارمون روهم صرف کردیم وعصر هم بعد خوردن کاهوسرکه عزیزجون یه آش دوغ آتیشی خوشمزه درست کرد که واقعا غروب ۱۳بدر خیلی چسبید ساعت تقریبا ۹ونیم بود که تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم همه وسایل و چادرهارو جمع کردیم و بار زدیم تو ماشین قرار شد همه بیان خونه ما تا شام رو دور هم بخوریم 

بعد لحظه حرکت عمو مهرداد به سرش زد ویه آهنگ گذاشت و صداشو زیاد کرد همه رفتیم وسط تا دلمون خواست رقصیدیم انقد که از نفس افتادیم ...

بعد همه سوار ماشین هاشون شدن حرکت کردیم تو راه ی جا دور میدون صدف ایستادیم وباهم بستنی خوردیم واقعا عالی بود میتونم بگم بهترین ۱۳بدر سال بود ...

وقتی رسیدیم خونه ما ساعت نزدیک ۱۲بود بازم پدرجون تو حیاط بساط کباب راه انداخت انقد همگی خسته بودیم که کسی نای بلند شدن نداشت بخاطر همین همه بعدشام بلافاصله رفتن خونه هاشون...

ماهم بعد کمی مرتب کردن خونه ساعت ۴ونیم صبح بود که خوابیدیم خیلی عالی بود امیدوارم هرسال ۱۳بدر همینقدر کنار هم شاد باشیم عزیزم...

۱۳ فروردین ۱۴۰۱

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)