اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 5 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

شیطونیات

جدیدا خیلی شیطون شدی😊هی میشینی رو میز تلویزیون ومیخای تلویزیونو بندازی بیچاره داداشی همیشه مراقبته وحواسش بهت هست ولی تو عمدا واسه اذیت کردن داداشی هی تکرار میکنی ..از دست تو همه قسمتای خونه رو با پشتی و میز عسلی بستم همینطور ورودی اشپزخونه رو.‌‌.. اخه خیلی دوسداری بیای اشپزخونه وبری سراغ کابینت ها اگ بیای اشپزخونه که فقط باید مراقب تو باشم دیگ به کارام نمیتونم برسم شیطونک من...😉
16 آبان 1400

دومین عید اهوراجون

عید۹۹ لحظه سال تحویل ساعت ۷و۲۰دقیقه صبح بود روز جمعه.. امسال بدلیل ویروس کرونا که همه گیر شده بودوجان خیلی از هموطنان مارو گرفت شهر خلوت و از بازاروخرید عید خبری نبود هیچکس بیرون نمی رفت یه جورایی تو قرنطینه بودیم لحظه سال تحویل تو خواب بودی منو بابایی و داداشی دعای سال تحویل رو خوندیم و عیدو به هم تبریک گفتیم البته تورو تو خواب بوسیدیم و تبریک گفتیم... عید دیدنی امسال تعطیل بود فقط خونه پدر جون و آقاجون رفتیم سر زدیم و برگشتیم خونه..۱۳روز عید در خانه سپری شد و بدلیل تعطیلی مدارس و بودن داداشی کنارت باعث شد بیشتر باهم بازی کنید و وقت بگذرونید.. روزای سختیه بهونه گیریهای تووداداشی برای بیرون رفتن خیلی کلافم کرده بودولی چاره ای نبو...
16 آبان 1400

دندان در آوردن

اینبار درد دندان آسیاب خیلی اذیتت میکرد یه شب منو بابایی یهو دیدیم تب شدیدی داری بهت دارو دادم و پاشویه کردم اما فایده نداشت خیلی بیقرار بودی تا صبح منو بابایی بالا سرت بودیم داشتیم آرومت میکردیم دیگ ساعت ۷صبح بود که ۳۹درجه ونیم تب داشتی با بابا بردیمت بیمارستان بخاطر تب بالا برات سرم نوشتن کلی گریه کردی تا برات رگ پیداکنن البته حقم داشتی اصلا کارشونو بلد نبودن بالاخره بعد ۴بار موفق شدن و برات سرم نصب کردن توهم اصلا اروم قرار نداشتی بغل بابایی بودی فقط میگفتی راه بریم بابا با یه دست سرم با دست دیگش تورو گرفت تو بغلش تو راهرو قدم میزد تا تو اروم بشی بعد یکی دوساعت که سرم تموم شد دوباره تبت رو اندازه گرفتن خداروشکر به ۳۷ونیم رسیده بود تونستیم ...
11 مهر 1400

تولد یک سالگی

اولین سال تولدت مصادف بود با ماه محرم روز تولدت که ۲۴شهریور بود وبدلیل محرم نتونستیم جشن بگیریم تصمیم گرفتیم تولدت رو جلوتر بگیریم ۷شهریور شب ۵شنبه یه تولد خانوادگی ترتیب دادیم و خانواده خودم وبابایی رو دعوت کردیم  تو اون شب یکم نق نقو شده بودی و اذیت میکردی ولی با هزار بدبختی آرومت کردیم تا همه بتونن باهات عکس یادگاری بگیرن کلی هم رقصیدیم شب خیلی خوبی بود واقعا خوش گذشت داداش ایلیا هم برات یه ماشین هدیه خریده بود که خیلی قشنگ بود و دوسش داشتی آقاجونم برات دوچرخه خریده بود سوارش شدی و آهنگ میزدی بقیه هدیه ها هم نقدی بود دست همه درد نکنه از اینکه کنار ما بودن و یه شب به یادموندنی ساختن واسمون... تولدت مبارک پسرقشنگم انشالا به...
11 مهر 1400

خاطرات

آغاز به پشتک زدن= ۵ماهگی نشستن با کمک= ۶ماهگی شروع غذاهای کمکی= ۶ماهگی نشستن بدون کمک= ۸ماهگی کلمه های کوتاه ۸ماهگی _بابا_دده_دادا_ام آغاز به دندان دراوردن = ۸ماهگی ۲تا دندان پایین رقصیدن= ۷ماهگی ایستادن با کمک= ۸ماهگی
11 مهر 1400

پارک واهوراجون

۵شنبه بودهوا افتابی وگرم بود بابایی نبود منوتو داداشی تصمیم گرفتیم ناهار بریم خونه عزیزجون هوا خیلی گرم بود بعد ناهار کمی خوابیدیم واستراحت کردیم غروب همگی به پارک رفتیم زندایی وسلین هم به ما ملحق شدن .. تو پارک کلی تاب بازی کردی خیلی خوشت اومده بود بعد کلی بازی و عکس گرفتن دیگه هواداشت روبه تاریکی میرفت و به افطار نزدیک میشدیم اخه ماه رمضون بود به سمت خونه حرکت کردیم تو از خستگی تو مسیر خوابت برده بود روز خوبی بود امیدوارم تو وداداشی همیشه شادباشید ولباتون بخنده عزیزای من... دوستون دارم پسرای گلم.
11 مهر 1400

جنگل رفتن اهوراجون

یه جمعه افتابی وبهاری منوتوبابایی خونه تنهابودیم داداشی خونه عزیزبود که از نق زدنای توبابایی تصمیم گرفت مارو ببره بیرون....ظهر بود که تصمیم گرفتیم ناهارمون رو برداریم وبریم تودل جنگل من مشغول جمع کردن وسایل شدم بابا رفت خرید کردوبرگشت که گفت به عزیزاینام زنگ زده اونام میان از اونطرف هم عمو جلال و مادرجون اینام اضافه شدن خلاصه همه دم خونه ماجمع شدن و از اینجا همگی سمت جنگل حرکت کردیم وقتی رسیدیم اقایون دنبال یجای مناسب واسه نشستن بودن بعداینکه جاپیداشد وسایلو پهن کردیم و پدرجون مشغول درست کردن کباب شد مثل همیشه زحمت درست کردن ناهار افتاد گردنش تو این فاصله ماهم از فرصت استفاده کردیم و کمی عکس یادگاری گرفتیم ..ناهاروخوردیم وکمی نشستیم گفتیم وخ...
11 مهر 1400