تب ولرز شدید
۵شنبه شب شام ماو دایی اکبر اینا خونه عزیزجون بودیم اون شب خیلی سرحال بودی کلی با سلین بازی کردی به خونه که برگشتیم خوابیدی وساعت ۴صبح بیدار شدی البته با لرزیدن شدید ..کم کم دیدم بدنت داره داغ میشه همیشه از تب کردنت خیلی میترسیدم سریع بهت استامینوفن دادم تا بدتر نشی اما متاسفانه وقتی تب میکردی اصلا استامینوفن کارساز نبود دیدن فایده نداشت وتبت پایین نیومد شروع کردم به پاشویه کردن بازم تب داشتی دیگ تو مرحله آخر شیاف رو امتحان کردم چون تو اصلا دوس نداشتی از شیاف بیزار بودی به اندازه ۴ الی ۵ساعت فقط تونستم تبت رو پایین بیارم و توهم کمی خوابیدی ساعت ۱۱ صبح دوباره داغ داغ شدی انقد که بیحال شدی منو بابا بردیمت درمانگاه ولی گفتن تبت بالاست ما پذیرش نمیکنیم ماهم مستقیم آوردیمت بیمارستان امام علی اونجا رسیدیم ۴۰ درجه تب داشتی فوری برات سرم زدن تا تبت بیاد پایین اما فایده نداشت اونجام شیافت کردن بازم تبت بالا بود دکتر دستور بستری داد تا کارای بستری رو بابا انجام بده من تورو بدن شویه کردم تا کمی تبت رو پایین بیارم موفق شدم تبت ۳۶شده بود بعد تورو به بخش کودکان انتقال دادن بعد بردنت اتاق رگ گیری کلی گریه کردی تا آنژوکت بهت وصل کنن مادرت بمیره سوراخ سوراخ شدی کلی خون برای آزمایشات مختلف گرفتن ازت خلاصه اینکه اتاق ۸تخت۱۶ بستری شدی و چون از اورژانس بردنت واسه بستری دکتر بیمارستان دکتر کمانگری ویزیتت میکرد...
دیگه تا بستری بشی شب شده بود پدر جون اینا وآقاجون اینا همه اومدن بیمارستان همه پیشت بودن تا من با پدرجون رفتم خونه تا وسایل مورد نیاز رو بردارم بعد برگشتم بیمارستان تا بقیه برن و من پیشت بمونم اون شب بابایی هم تو حیاط بیمارستان تو ماشین خوابید ومنو تو تو بخش بیمارستان موندیم
۶روز گذشت وششمین روز دوباره تب کردی من خیلی عصبانی شدم و از دکترت گله مند که چرا بعد ۶روز هنوز تب میکنی وداروها تاثیری روت نذاشته وقتی به خانم رضایی رییس بخش شکایت کردم ایشون رسیدگی کردن و از دکتر اسماعیلی متخصص کودکان خواهش کردن تورو ویزیت کنه ...
دکتر اسماعیلی با دیدن پرونده تو چندتا آزمایش نوشت ویه مقدار داروهاتو تغیییر داد خدارو شکر بهتر شدی و هشتمین روز مرخص شدی ...
۵شنبه ظهر بابایی اومد دنبالمون وکارای ترخیص رو انجام داد باهم به سمت خونه اومدیم من پیاده شدم دم خونه تو با بابا رفتی ارایشگاه موهاتو کوتاه کنی بعد اومدین خونه عزیزجون برامون ناهار اماده کرده بود ناهارو خوردیم خواستم ببرمت حموم کنی اما تو از خستگی خوابت برد منم خیلی خسته بودم کنارت خوابیدم ..
دیگ شب بابایی بردت حموم خوشتیپ جان🥰
راستی عافیت باشه عشقم...😁😁اخه همیشه دوسداری از حموم بیرون میای یکی تو خونه باشه بهت بگه عافیت باشه😅
عزیز دل مامان الهی هیچوقت مریض نشی بستری نشی الهی همیشه حالت خوب باشه پسر گلم🤩
آمین🙏





تب ولرز شدید
