اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

جراحی

1403/6/25 17:00
نویسنده : مامان لیلا
84 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره روزی که ازش میترسیدم فرا رسید..

۴شنبه ۹خرداد حاضر شدیم ۵ونیم صبح بیدار شدیم چون باید ۶ونیم صبح تو بیمارستان شمال حاضر میشدیم توهم باید ناشتا میرفتی آماده شدیم وعزیز جون هم اومد خونمون تا با ما بیاد متاسفانه بابایی نبود وناراحت از اینکه نتونست کنارت باشه دیگه شغل رانندگی و هزار تا دردسر...

ساعت ۶بود که ددی جان زحمت کشید اومد دنبالمون این روزا ددی رو خیلی خسته کرده بودیم زنده باشه الهی🙏

به سمت بیمارستان حرکت کردیم وقبل از ۶ونیم اونجا بودیم تو هم نشستی و مشغول بازی با گوشی شدی من هم مشغول پرونده سازی و این کاغذبازیا شدم ...

بعد اتمام کار مارو به داخل بیمارستان راهنمایی کردن رفتیم قسمت پذیرش و از من خواستن برم برات لباس بخرم واسه اتاق عمل لباسو تهیه کردم بعد منو تو عزیز بایه پرستار مهربون رفتیم طبقه سوم مارو فرستادن اتاق شماره ۴ تخت شماره ۷ لباستو عوض کردم تا اماده باشی ..

رو تخت دراز کشیدی مشغول بازی با گوشی شدی که پرستار اومد برات آنژوکت وصل کنه اما تو با دیدن آنژوکت قیامت به پا کردی اصلا اجازه نمیدادی یه نیم ساعتی وقت مارو گرفتی تا اینکه بزور برات آنژوکت وصل کردن ..

اخه تو فک میکردی قراره بری بیمارستان بخوابی و بیدار بشی وعمل تموم شده باشه وبیای خونه..

نمیدونستی قراره بهت سرم بزنن وقتی فهمیدی گفتی منو ببر خونه من دیگ از سرم بدم اومده 😔بمیرم برات حق داشتی واقعا این اواخر خیلی اذیت شدی ..

ساعت ۸وربع بود که اومدن دنبالت تا تورو ببرن برای اتاق عمل ..

تو چون اطلاعاتی درباره عمل نداشتی خیلی شادوخندون بودی که میری واسه عمل اما من دل تو دلم نبود داشتم میمردم از استرس ..

پرستار سوار ویلچرت کرد باهم به طبقه اول رفتیم و وارد ریکاوری شدیم اونجا تورو آماده کردن و روی تخت گذاشتن و همینطور که پرستار باهات حرف میزد آروم بردنت داخل ومن پشت در موندم با رفتنت دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم اشکم سرازیر شد دلم پیشت بود جسمم پشت در اتاق عمل😭😭چندبار از پرستارا پرسیدم از حالت اونام با صبوری بهم جواب میدادن..

دیگه نگهبان بدجنس منو از اون طبقه فرستاد به اتاقت و گفت نباید پشت در اتاق عمل منتظر بمونی برین اتاق خودتون منم اومدم اتاقت پیش عزیز منتظر موندم عمل تموم بشه عزیز هم فقط دعا میکرد و گریه میکرد ...

ساعت ۱۰وربع بود که اومدن دنبالم گفتن عمل تموم شده ..من به همراه یکی از پرستارا اومدیم ریکاوری بعدش تورو اوردن رو تخت دراز کشیده بودی وهنوز گیج ومنگ بودی بخاطر بیهوشی ..

گریه میکردی و دور دهان وبینی همش خونی بود صدات کردم قربون صدقت رفتم چشماتو باز کردی منو دیدی محکم دستمو گرفتی وناله میکردی ..

رفتیم تو آسانسور که بیایم به اتاقت تو آسانسور چندتا آقا بودن که تو با دیدنشون وحشت کردی من صدات زدم گفتم پیشت هستم تا کمی آروم شدی اومدیم تو اتاق وبرات سرم زدن تا دردت آروم شه بتونی بخوابی ولی از بس درد داشتی خوابت عمیق نمیشد و هر لحظه گریه میکردی مادرت بمیره تو رو تو این حال نبینه هیچ وقت😭

یکم که هوشیار شدی وبهتر شدی زنگ زدم به ددی که تو محوطه منتظر بود عمل تموم بشه بهش گفتم بیاد تورو ببینه تا خیالش راحت بشه ..زنمو مژده هم ساعت ۱۱ اومد بهت سر زد بعد همشون رو با ددی فرستادم برن خونه ناهار بخورن منو تو تنها موندیم قبل ساعت ملاقات زندایی سارا اومد و برام ناهار اورد و واسه تو فرنی وبستنی اورده بود چون تو فقط باید بستنی وفرنی میخوردی..دست زندایی جون درد نکنه حسابی تو زحمت افتاد 

بعد هم بقیه خانواده ساعت ملاقات اومدن پیشت و حسابی دورت شلوغ شد آقاجون و ددی و مادرجون وعزیزو دایی اکبرو عموجلال وزنمو مژده..

ساعت ۴بود که پرستار صدام کرد تا برم کارای ترخیص رو انجام بدم بعد برگه ترخیصو به پذیرش دادم به پرستار گفتن بعد اتمام سرم آنژوکت اهورارو در بیارین مرخصه..

پرستار وقتی سرم تموم شد آنژوکت رو در اورد وما همگی خوشحال وسیله هارو جمع کردیم تو هم تو بغل عمو جلال و راه افتادیم وقتی تو راهرو رسیدیم تا از پذیرش رد بشیم پرستار گفت کجا بسلامتی 😅کی گفته شما برین زود برگردین تو اتاق شما تا ساعت ۷ باید بمونید تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد توهم قیافت آویزون شده بود که قرار بود بازم بمونی ...

برگشتیم تو اتاق و کلی خندیدیم بعد پرستار اومد تورو دید و با پزشکت مشورت کردو از حالت براش گفت دکتر هم اجازه داد ساعت ۵ بریم خونمون ..خیلی خوشحال شدیم این بار دایی اکبر بغلت کرد وهمه راه افتادیم وبالاخره از در بیمارستان خارج شدیم و تو ماشین دایی اکبر نشستیم تو خیلی بیحال بودی ودرد داشتی همراهامون اومدن خونمون اما ما یه دور اضافه زدیم تا از داروخانه برات دارو بگیریم بعدش به خونه برگشتیم همه نشسته بودن و مشغول چای خوردن بودن منم لباساتو عوض کردم و دستو صورتتو شستم و به زور کمی بستنی بهت دادم بعد دراز کشیدی و خوابیدی چون هنوز اثرات داروی بیهوشی تو سرت بود..

زندگی مامان الهی دیگه هیچ وقت درد وغمتو نبینم دردت به جونم..

الهی هیچ وقت مریض نشی خوش زبون مامان😘😘

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)